اس ام اس

اس ام اس عاشقانه اس ام اس تولد اس ام اس جدید اس ام اس فلسفی اس ام اس تنهایی اس ام باحال

اس ام اس

اس ام اس عاشقانه اس ام اس تولد اس ام اس جدید اس ام اس فلسفی اس ام اس تنهایی اس ام باحال

زنی که در کالیفرنیا 8 قلو زایید باعث تعجب پزشکان شد که انتظار 7

به گزارش سی ان ان ، دکتر ماندیر گوپتا گفت: 3 تا 7 روز اول برای این نوزادان حیاتی است. حال عمومی بچه‌ها خوب است فقط 3 تا ازآنان برای تنفس به کمک نیاز دارند و جز این به نظر نمی‌رسد هیچ‌کدام مشکل جدی داشته باشند. بچه‌ها صبح دوشنبه 9 هفته زودتر با سزارین در یبمارستانی در بلفلاور ، جنوب کالیفرنیا به دنیا آمدند.این دومین 8 قلوهایی هستند که تاکنون زنده در آمریکا به دنیا آمده‌اند. وزن این 6 پسر و 2 دختر بین 680 گرم تا 474/1 کیلوگرم است.

خانم دکتر کارن ماپلز گفت: چشم‌هایم از دیدن هشتمی از تعجب بازماند. 46 کارمند بیمارستان به زایمان بچه‌ها در 4 اتاق زایمان کمک کردند. پس از تولد هر بچه کارکنان نوزاد را به اتاقی دیگرمی بردند و منتظر بعدی می‌ماندند.

دکتر هارولد هنری گفت: درست است که اوضاع از هفته‌ها پیش تحت نظر بود اما سونوگرافی همه چیز را نشان نمی‌دهد به این دلیل تولد هشتمی خیلی غیرمنتظره بود.

دکتر ماپلز گفت: بچه‌ها احتمالا حداقل 2 ماه در بیمارستان خواهند ماندولی ما در طی یک هفته مرخص خواهد شد.

میرا سوآرز سخنگوی بیمارستان گفت: نمی‌تواند هیچ اطلاعاتی درباره مادر، از جمله این که داروی باروری مصرف کرده یا نه، بدهد. چنین داروهایی یکی از دلایل اصلی چند قلوزایی هستند. اولین نوزاد ساعت 43/10 دقیقه صبح و هشتمی در ساعت 48/10 دقیقه صبح به دنیا آمد.

دکتر هنری گفت: همه آنان جیغ می‌زدند و بسیار پرجنب و جوش بودند. نخستین هشت قلوی زنده سال 1998 در هوستون آمریکا به دنیا آمدند که یکی از آنان حدود یک هفته بعد از دنیا رفت. دو برادر و پنج خواهر بازمانده دسامبر گذشته دهمین سال تولد خود را جشن گرفتند.

والدین آنان که از نیجریه به آمریکا مهاجرت کرده‌اند گفتند از این که بچه‌هایشان سالم و فعال هستند خدا را شکر می‌کنند. آنان به خبرگزاری آسوشیتدپرس گفتند والدین 8 قلوهای جدید باید از این فرصت لذت ببرند زیرا این یک نعمت است. «ما برای آنان دعا می‌کنیم.»

مادر 23 هفته حامله بود که هفت هفته پیش بستری و قرار شد استراحت مطلق داشته باشد. در این دوره 7 هفته‌ای گروهی متشکل از 46 پزشک، پرستار و کارکنان بیمارستان راه را برای تولد نوزادان هموار می‌کردند.

دکتر گوپتا گفت حال مادر بسیار خوب است و او از این که صاحب این همه بچه‌ سالم شده بسیار هیجان‌زده است.

داستان بلوتوث پیژامه آقای هنرپیشه

خبرنگار : با سلام خدمت شما خوانندگان محترم ، ما امروز به یکی از زندان های شهر آمدیم تا مصاحبه ای را داشته باشیم با چند تن از زندانیان در خصوص علت روی آوردن آنها به بزه و بزهکاری و الان در خدمت یکی از این زندانیان هستیم که چهره ایشان خیلی برای من آشناست ولی هرچه فکر می کنم به خاطر نمی آورم که او را قبلا کجا دیده ام !

خب ، زندانی عزیز ، چه عاملی سبب شد که شما زندانی بشوید ؟!

زندانی : دوست ناباب !

خبرنگار : نه دیگه ، این دوست ناباب خیلی تکراری شده ، تابلوست ، از مد افتاده ، یه چیز جدید بگو ! 

ندانی : یک چیز جدید ؟! خب بلوتوث !

خبرنگار : جل الخالق ! بلوتوث ؟! مگر بلوتوث هم عامل بزهکاری افراد می شود ؟! امکانش هست که در اینباره برای ما و خوانندگان محترم بیشتر توضیح بدهید ؟!

زندانی : بله که میشه ، چرا نشه ؟! ولا منم یه روزی واسه خودم کسی بودم ، جوون بودم ، پاک و سالم بودم ، منزلت اجتماعی داشتم ، یکی از محبوب ترین بازیگرای سینما بودم !

خبرنگار : بازیگر ؟! ای بابا ، نکند شما آقای .... هستید ؟! می گویم چقدر چهره شما برایم آشناست ! اینجا فیلمبرداریه ؟! یک امضا به من می دهید ؟!

زندانی : جو گیر نشو بابا ، داشتم حرف می زدم ها ! گفتم بازیگر بودم ولی الان دیگه نیستم ؟! همین بلوتوثی که گفتم من رو به خاک سیاه نشوند ! قضیه از اینجا شروع شد که من یک شب که تو خونه مشغول چرت زدن و تماشای یکی از فیلمای خودم بودم ، یکهو با فریاد عیالم مبنی بر اینکه بدو آشغال ها رو ببر دم در که آشغالی داره میره ، عین فنر از جا پریدم و از ترس اینکه اگه آشغال ها رو به ماشین شهرداری نرسونم ، مورد ضرب و شتم از ناحیه عیالم قرار می گیرم ، دیگه دقت نکردم که چه جوری و با چه وضعی دارم می رم تو کوچه ! اون شب تا ته کوچه دنبال ماشین شهرداری دویدم و موقع دویدن متوجه شدم که یکی از همسایه ها داره با تلفن همراهش از من فیلم می گیره ولی توجه چندانی بهش نکردم ، چون این کار مردم برام عادی شده بود ، ولی چند روز بعد که داشتم به سر صحنه فیلمبرداری می رفتم ، متوجه شدم که طرز نگاه های مردم به من  تغییر کرده و توی راه هر کسی من رو میبینه نیشش تا بنا گوشش باز می شه و کرکر و هرهری راه می اندازه ! خلاصه به محل کارم که رسیدم توسط یکی از همکارانم تازه شصتم خبردار شد که چه بلایی سرم اومده ! فیلم من در حالیکه با پیژامه و زیرپوش مشغول دویدن به دنبال ماشین حمل زباله بودم توسط همین بلوتوث  همه جا  پخش شده  بود !

من که با دیدن این فیلم اونقدر به خشم اومده بودم که رنگ صورتم به رنگ رب گوجه فرنگی صادراتی شده بود و یکسری بخار از داخل گوشهایم به آسمان متصاعد می شد ، همونجا سوار ماشینم شدم و نفهمیدم با چه سرعتی خودم رو رسوندم به در خونه اون همسایه نامرد ! یک چندتا جفت لگد که به در خونشون زدم خودش سراسیمه اومد دم در تا ببینه کی داره در خونش رو می ترکونه ، ولی همینکه در رو باز کرد من از شدت خشم یقه لباسش رو محکم گرفتم و چسپوندمش به دیوار و گفتم : (( آخه مرد حسابی مگه تو از خودت پیجامه و زیرپوش نداری که به لباسای مردم گیر می دی ؟! این چه کاری بود که با من کردی ؟! تو که آبروی من رو بردی ! )) و خلاصه بعد از چند دقیقه پرخاشگری ، یکم خشمم فروکش کرد و با اظهار ندامت اون ، یقش رو   ول کردم و برگشتم به محل کارم و همه چیز به خیر و خوشی تموم شد ولی فرداش فهمیدم که همچین خیر و خوشی هم نبوده ! آخه فرداش دوباره وقتیکه داشتم به محل کارم می رفتم باز هم مردم رو می دیدم که با دیدن من ، تغییر حالت می دن ولی اینبار حالت چهره اونها به خشم و غضب تبدیل می شد و زیر لب چندتا لیچار و حرف بی تربیتی نثارم می کردن ! بعدا متوجه شدم که دو تا فیلم دیگه هم از من پخش شده بوده ،  یکی وقتیکه تو اتوبان با سرعت غیر مجاز در حال رفتن به سمت خونه همسایمون بودم و یکی هم وقتیکه یقه همسایه رو چسبیده بودم و اون هم داشت عاجزانه ازم عذرخواهی می کرد ، بدون اینکه هیچ اشاره ای به  دلیل این اقدامات من شده باشه !

خلاصه پخش این فیلمها باعث شد تا ماهها بعد ، دیگه هیچ فیلمسازی حاضر نشه با من قرارداد ببنده و همین قضیه زمینه افسردگی و ابتلایم رو به بیماری روحی روانی رقم زد و حتی تا جایی پیش رفت که بعد از عمری سالم زندگی کردن ، پای سیگار هم به دهان من باز شد !

ولی این آخر قصه نبود ، آخه پخش بلوتوثی فیلم من در حالیکه در مطب دکتر روانپزشک نشسته بودم ، فیلم من در حال خرید قرص اعصاب از داروخونه و فیلم دیگرم در حال کشیدن سیگار داخل اتومبیلم باعث شد در عرض مدت زمان کوتاهی ، من که یک سوپراستار محبوب القلوب بودم تبدیل بشم به یک پیژامه پوش قانون شکن پرخاشگر روانی معتاد !

خبرنگار : آه ، چه سرنوشت غمباری ، خب چی شد که پای شما به زندان باز شد ؟!

زندانی : خودم اینجوری خواستم ! هرچی با خودم فکر کردم دیدم توی این شهر تو هر سوراخ سمبه ای هم که زندگی کنم بازم اونقدر کوچیک نیست که لنز یک سانتی دوربین تلفن همراه مردم توش جا نشه و  زندگی شخصیم رو بصورت بلوتوث برای کل ملت نفرسته ، این بود که تنها جاییکه به ذهنم اومد که هیچ کدوم از اطرافیانم اجازه استفاده از تلفن همراه رو ندارن همین زندان بود ، به همین دلیل چند روز قبل تو خیابون با کله اومدم تو بینی یکی از اونایی که داشت با تلفن همراهش ازم فیلم می گرفت تا پلیس بیاد من رو بگیره و بندازه زندان و همینطور هم شد !

خبرنگار : باور کنید که از شنیدن قصه زندگی شما واقعا متاثر شدم ! حالا برای اینکه یک کم فضا عوض بشود و من هم امروز موقع ناهار در محل کارم ، یک چیزی برای بلوتوث زدن به همکارانم و کم نیاوردن از آنها داشته باشم ، امکانش هست که چند دقیقه از شما در حالیکه داخل زندان و مشغول مکیدن سماق می باشید با تلفن همراهم فیلم بگیرم ؟!

داستان کوتاه مهلت خدا برای زندگی

 

A 45 year old woman had a heart attack and was taken to the hospital. While on the operating table she had a near death experience. Seeing God she asked "Is my time up?" God said, "No, you have another 43 years, 2 months and 8 days to live.

"Upon recovery, the woman decided to stay in the hospital and have a Face-lift, liposuction, breast implants and a tummy tuck. She even had someone come in and change her hair colour and brighten her teeth!

Since she had so much more time to live, she figured she might as well make the most of it. After her last operation, she was released from the hospital.

While crossing the street on her way home, she was killed by an ambulance. Arriving in front of God, she demanded, "I thought you said I had another 43 years? Why didn't you pull me from out of the path of the ambulance?"

God replied: "I didn't recognize you .

یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود . در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.

در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه هاو جمع و جور کردن شکم . او حالا کسی رو نداشت که بیاد و موهاشو رنگ کنه و دندوناشو سفید کنه !!.

از اونجایی که او زمان بیشتری برای زندگی داشت از این رو او تصمیم گرفت که بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد.بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد

در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد . وقتی با خدا روبرو شد او پرسید:: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟

خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم!!!"