X
تبلیغات
رایتل
1388/03/24 @ 09:13

خلاصه قسمت اول سریال امپراطور بادها

چهارمین سال بعد از میلاد مسیح و بیست و سومین سال حکومت شاه یوریه . این آقا شاه یوریه (همون جانگ من در فیلم سانی ) در خط مقدم تنهایی اومده منظره نگاری و به نخست وزیرش ، وزیر گوچو میگه که در این حمله خودم ارتشو فرماندهی میکنم میخوام دیگه جنگو تمام کنم و زودتر برم این پیش زن و بچه ام که تازه میخواد به دنیا بیاد.

در گونگنه پایتخت گوگوریو و در قصر ، ملکه در حال فارق شدنه و درد میکشه که سریو دختر یوری هم یواشکی اومده دید بزنه که نگران مامانش میشه همین موقعه دادش بزرگترش همیونگ ولیعهد گوگوریو که فعلاً همه کاره قصره میاد اونجا بهش مبگه نترس همه مادرها وقتی میخواند بچه بدنیا بیارن درد میکشند خودت هم مادر شدی همینطوری میشی و هر چی بیشتر درد بکشی بچه ات خوشکلتر میشه که سریو میگه پس معلوم که مامان میخواد یه ماه تابان برامون بیاره

در اون طرف یوری سربازهاشو به خط میکنه و براشون حرف میرنه که یه ساله از شهر زدیم بیرون و داریم میجنگیم و میت وار زندگی میکنیم این دیگه جنگ آخره . دیگه بسه نخواستیم کشور گشایی باید توی این جنگ پیروز شیم بعدش همه بر میگردیم سر خونه و زندگی

در ادامه ارتش به دو دسته تقسیم میشه و یه لشکرو رو خود یوری میبره و یه لشکر هم وزیر گوچو میبره برای جنگ با وحشیهای کوه نشین به اسم گیسان (این کوهستان همون لوکیشن کوهستان توی امپراطور دریاست در جنگ با یی سادو) .ببیند چقدر گوگوریو بدبخت شده که برای جنگ با همچین قبیله ای خود یوری اومده جنگ

خلاصه جنگ شروع میشه که گیسانیها با سنگ حمله میکند و گوگوریو هم با تیر کمان کارو شروع میکند که تلافات گیسانیها بالا میره و عقب نشینی میکنند و وزیرگوچو هم یه تعداد برمیداره میره دنبالشون

وقتی افراد وزیر گوچو به کوهستان میرسند تازه میفهمند که رو دست خوردن و محاصره شدن و همین طور آدمه که از در و دیوار کوهها میریزه پایین

دور دوم شروع میشه و اینبار تلافات افراد وزیر گوچو میره بالا و عرصه برشون تنگ میشه

همین موقعه یوری هم میاد اونجا و به دادشون میرسه و با کشتن فرمانده گیسان نسخه شون رو میپیچه

همونطور که میدونید جومونگ برای ساختن گوگوریو هشتصد و اندی قبیله چون گیه رو ، بیریو و فلانو فلانو و .. و بمانو بمانو رو با هم متحد کرد .در همین راستا این قبایل یه شورا به هویی دارند که هر کدوم نماینده ای توی این شورا فرستادن و در مورد اداره امور کشور حق رای دارند . پیرو این مطلب این شورا به میمنت پیروزی در جنگ یه فرستاده همراه با آذوغه و کالاهای شکیل که در تصویر مشاهده میکند برای ارتش یوری فرستادن که مثلاً نگن به مرگ یوری رازی بودن

جشنی به این مناسبت به پا میشه و یوری به وزیر گوچو میگه نگاهشون کن مثلاً خواستن منو خر کنند ما یکسال رفتیم جنگ اصلاً اینها نیومدن خبری از ما بگیرند ببینند زنده ایم ، مرده ایم حالا معلوم نیست چه ریگی به کفششونه که وقتی فهمیدن داریم برمیگردیم اینطور پسر خاله شدن میدونم که دلشون میخواد سر به تنمون نباشه .من میرم بخوابم تو هم برو بخواب بهشون محل نزار

فرستاده میاد اونجا میگه ما جشنو به خاطر شما گرفتیم پس چرا رفتین یوری میگه اینها رو ول کن برو سر اصل مطلب جریان این خوش برخوردی شماها با من چیه که طرف میگه رییس شورا و بقیه نگران شما بودن و میخواند بدون که کی بر میگردین یوری میگه پس شنیدن که من میخوام برگردم این کارو کردن ما نبودیم بهتون خوش میگذره خاطرتون جمع دارم برمیگردم پایتخت . ما رو فرستادن جنگ دنبال نخود سیاه که سود نداشته برامون همین روزهاست که بیام پایتخت و تکلیف این شورا رو مشخص کنم که همین شماها باعث شدین ما ضعیف شیم و بویو قوی شه فرستاده هم تهدید میکنه که زن و بچه تو میکشیم و از این حرفها که یوری هم با طرف دست به یغه میشه و طرف هم یه چاقو رو در دو مراحله میکنه توی شکم یوری

میرم به گونگنه پایتخت گوگوریو

سانگا ریییس قبیله بیریو که پیرترین عضو شوراست (همون یون تابال ) اومده به گونگنه میره پیش یکی از بازرگانان اونجا به نام ماهوانگ ( که برای پول بیشتر کار میکنه و توی کار برده است ) که تازه از بویو و چانگ ان (همون پایتخت چین در امپراطور دریا) اومده و اونهم حسابی تحویلش میگیره و مراتب احترام و از این حرفها

سانگا میگه خوب رفتی بویو بگو ببینم چه خبر بود ماهوانگ هم میگه نمیدونی چه خبره اونجا اینقدر قوی شدن ما که هیچی یقیه کشو ها هم ازشون می ترسن .این تسو که زمان جومونگ عددی نبود ببین حالا چه برو بیایی برای خودش داره .همه اش تقصیر حکومت که این طور بدبخت شدیم

در ادامه وسایل پذیرایی فراهم میشه که سانگا از اونها خوشش نمیاد و اون دختره که خدمتکار ماهوانگ رو که قراره به یکی دیگه فروخته شه رو انتخاب میکنه و میگه نترس پولشو بهت میدم همین موقعه زیر دست سانگا خبر میاره که شورا یا همون رییس قبایل جلسه دارن و باید بره اونجا

اون هم بلند میکنه میره توی جلسه که نقل جلسه هم که از قبل معلومه و صحبت در مورد کودتاست . یکی از رییسها که همون رییس جانگ در امپراطور دریا و تاجر پوسانه میگه که یوری قبیله گیسان رو شکسته داده قدرتش زیادتر شده باید سرشو زیر آب کنیم و مسند قدرتو توی دست بگیریم که سانگا میگه نکنید این کارو الان یوری نیست برگرده بابامون رو در میاره که طرف میگه فکر همه جاشو کردیم یوری بیشتر سربازها رو با خودش برده جنگ ما هم یکیو فرستادیم تا شرشو کم کنه و توی قصر هم هئ میونگ زیاد سرباز نداره باید تا تنور داغه نون رو بچسبونیم یه حمله ضربتی بزنیم اونجا کار تمامه بقیه رییسها هم باهاموند فکرهاتو بکن

بعد از جلسه زیر دست سانگا میگه چه کنیم بفرستیم نیروها رو که اونهم میگه بچه شدی من تا با چشمهای خودم نبینم یوری مرده باورم نمیشه . یوری زنده است ببین من کی گفتم نترس من گرگ بارون دیده ام نمیخواد فعلاً کاری کن تا نه سیخ بسوزه نه کباب .خونه سانگا همون خونه ارباب سول در یانگزوه

در قصر هم بچه ملکه ساعت به ساعت داره زیباتر میشه و ملکه بدبخت هم شب و روز از درد داره میمره و دکتر هم به بمب بست خورده که محافظ هئ میونگ یونبی میاد اونجا و بهش میگه رییسها مخفیانه جلسه گرفتن و از این حرفها هئ موینگ هم میگه چه غلطها چشم بابامو دور دیدن برای چی جلسه گرفتن که ژنرال یونبی میگه گفتن میخوایم در مورد جشن برای تولد شازده برنامه بریزیم ولی خوب نیت این ناکسها که معلوم نیست .ژنرال یونبی هم که معرف حضورتون هست همون محافط ارباب جو توی امپراطور دریا و همون ژنرال هوک چی خودمونه

هئ میونگ هم همون شب میره پیش ماهوانگ و میگه خبر رسیده که این شوراییها دوباره برای خودشون جلسه گرفتن برو تحقیق کن بیبن موضوع چی بوده که ماهوانگ هم هر چی التماس میکنه فایده نداره

ماهوانگ اول میره پیش سانگا و اون خدمتکاره رو میاره پیشش که سانگا میگه میخواستی اینو بدی به کی که داشتی بال بال میزدی که ماهوانگ هم میگه میخواستمش برای هئ میونگ خوب قرار شاه شه باید از الان میخو بکوبم دیگه که سانگا میگه به دشت آهوی نگرفته مبخش کی گفته اون شاه میشه خوب شد ازت خریدمش واگر نه معولم نبود چی سرت میومد با این سلیقه ات

ماهوانگ هم سریع باریک میکنه میاید بیرون و میره سراغ یکی دیگه از رییسها و با نشون دادن ابریشم مخشو میزنه و میبردش مقرش که اونجا با هئ میونگ اینقدر طرفو میزند و انگشتاشو میکشند تا طرف میگه توی مانگپاریونگ اردوگاه زدن و میخواند به پایتخت حمله کنند

ماهوانگ هم برای اینکه گندش بالا نیاد طرف میفرسته اون دنیا و سریع به زیر دستش گونگ چان میگه کاسه کوزه جمع کن بریم که بدبخت شدیم

هئ میونگ هم با افرادش میرند مانگپاریونگ و میبیند که بله چه برو بیایی راه انداختن .و از فرمانده گارد سلطنتی در مورد براورد نیروهای خودشون میپرسند . این طرف هم که از لباس بنفشش معلومه فرمانده گارد سلطنتیه و محافظ شاه که اسمش تئ چونه میگه اوضاع خیلی خیطه و اصلاً نفر درستی نداریم که دفاع کنیم همه رو فرستادیم جنگ . هئ میونگ هم میگه یکیو بفرستین به بابام خبر بده و دروازهای شهر و قصرو ببندین باید مقاومت کنیم

در مانگپاریونگ هم فرمانده ها از حرکت و کارهای صورت گرفته میگند که قبله بیریو کاری نکرده فرماندشون میگه سانگا ترسیده کشیده کنار بعد از اینکه پایتختو گرفتیم میریم سراغش همین موقع هم زیردست سانگا میاد اونجا و میگه ما هم توی جنگ شرکت میکنیم خود سانگا افراد رو فرماندهی میکنه شما حمله کنید ما هم هستیم

سانگا هم در چشمه های آب گرم داره به ریش همه شون میخنده

از طرف شورشیها یه پیک میفرستن به قصر که طرف میگه ما همین نزدیکها اردو زدیم و میخوایم اینجا رو بگیریم تا فردا فرصت دارین که تسلیم شین از خر شیطون بیاین پایین شر درست نکنید تعدادتون کمه هئ میونگ هم میگه دو روز بابامون رفت جنگ شما زیادی خوش گذشته بهتون همین روزهاست که بابام برگرده و بیاد بابای یک به یکتونو در بیاره گم شو ببینم که طرف میگه فعلاً که شاهی در کار نیست تو هم بهتره تسلیم شی و جون خودت و مامانتو به خطر نندازی

هئ میونگ سری به مامانش میزنه که ندیمه هاش میگند فعلاً خوابیده هئ موینگ هم میگه اگه چیزی از امروز بهش بگین باباتونو در میارم و میاره پیش مامانش و مونده که توی این اوضاع قاراش میش چه کار کنه

که سرانجام به جایی نمیرسه و به ژنرال یونبی میگه دروازه های قصرو رو باز کنید

و در ادامه احساسی میشه و میخواد خودشو خلاص کنه همین موقع سریو که خیلی ترسیده میاید اونجا هئ میونگ هم اون دلداریش میده و پیش خودش میگه یعنی من سرپرست خانواده ام

هئ میونگ فکرش کار میکنه و به افرادش میگه که باید ملکه و سریو رو از قصر ببرن بیرون و شبانه ملکه و سریو رو میندازه توی یه گاری و میزند از قصر بیرون که در بین راه افراد خودشون رو که از جنگ برگشتن میبینه و نقشه هایی میکشن

فردا کودتا کنندگان وارد قصر میشند و میبند که بنی بشری اونجا نیست و فکر میکند که هئ میونگ تسلیم شده

ولی جلوتر که میرند گیر میوفتند و محاصر میشند و در همین اثنا سر کله یوری هم پیدا میشه و فرمانده هم عن غریبه که سکته رو بزنه و میخواد از خجالت آب شه

یوری میاد جلو که فرمانده تسلیم نمیشه و یوری هم در یه اقدام غافگیرانه اونو میکشه و به افرادش میگه برین یک به یک رییسها بیارید ببینم حرف حسابشون چیه

خبرها به سانگا میرسه که میگه دیدی من کی گفتم و وزیر گوچو برای بردن سانگا میاد اونجا

شورای حکومتی تشکیل میشه و یوری میگه خودتون خجالت بکشین تو سانگا بگو چه کارشون کنم تا آدم شن سانگا هم میگه قبایل اساس قدرت گوگوریو هستند و از بین بردنشون باعث ضعیف شدن حکومت میشه پدرتون هم این تجربه ها رو داشت ولی اونها رو می بخشید و اون قبایل هم وفاداریشون رو نشون میدادن شما هم همین کارو بکن .هئ موینگ که میگه گردن همه شون رو بزنیم تمام مخصوصاً سانگا رو که خبر داشت و نگفت یوری میگه باشه من هم همین کارو میکنم ولی برای هر قبیله تون یه بپا میفرستم تا گزارش کارهاتون بهم بده و بدون اجازه من هم حق ندارین کاری کنید .در ضمن هر کردومتون پسر بزرگتون میفرستین پیشم تا خودم برزگشون کنم یادشون بدم دیگه این غلطهای شما رو تکرار نکنند .همه قبول میکنند و هئ میونگ هر چی زور میزنه فاید نداره

بعد از جلسه هئ موینگ به باباش میگه چرا نکشتی اینها رو بعداً شر میشند برامون یوری هم میگه به جان خودت من هم زخم خورده اینهام و میخوام سر به تن یکیشون نباشه ولی اگه بکشمشون اوضاع قمر در عقرب میشه و شورش میکند و اینطور اون تسو ناکس تحریک میشه میاد جنگ .تو وراث تاج وتختمی حرف بزرگتت رو گوش کن .

همین موقع تئ چون خبر میاره که بچه یوری بدنیا اومده و پسره .یوری و خانواده بلند میکند میرن پیش ملکه و در یه اقدام رمانتیک از زنش قدردانی میکنه

در همین راستا بین مردم گندم پخش میشه و گونگ چان خبرو به ماهوانگ میرسه و اون هم از اینکه نتوسته توی این اوضاع استفاده ببره ناراحته . کلاً سکانسهای یانگزو و هیون تو رو با آرایش چینی برای گوگوریو استفاده کردن

زیر دست سانگا میاد پیشش و میگه فرستاده یوری اومده و توی همه کارهامون فضولی میکنه ، نباید کاری کنیم سانگا میگه همین که زنده موندیم باید بری صلوات بفرستی بزار وقتش برسه یه حالی از یوری بگیرم تا بفهمه من کی بودم و اینجا کجاست .فعلاً برو یه کادو خوب برای سیسمونی بچه جور کن

فردا صبح کاهن معبد که از همون اول معلوم نیست از شازده جدید چی دیده که از دنده چپ بلند شده و میخواد سر به تن بچه نباشه بدون هماهنگی با لباس خونی افرادو بلند میکنه میاره قصر و میگه بچه رو بیارید می خوام ببرمش مراسم روحانی اون بنده خداها هم بچه میدن بهش

یوری بلند میکنه میره معبد که میبینه کاهنهای معبد رو کشتن و کسی اونجا نیست .یوری هم میگه همه قصر رو دنبالشون بگردین

تئ چون خبر میاره که کاهن با بچه از قصرفرار کرده یوری هم به افرادش میگه بی سر و صدا برین دنبالشون ولی کاری به کاهن نداشته باشین که بهانه دست رییسها ندیم

ملکه هم بوهایی از قضیه میبره و صداش در میاد که خبر میارند که کاهنو به هزار بدبختی پیداش کردن و رفته توی معبد کوهستان

یوری هم افرادو بلند میکنه میره معبد که دم در افراد کاهن جلوشو میگیرند که در ادامه همه شون ردیف میشند

در معبد هم آهنگی که حال هوای آهنگ تروی رو داره گذاشته شده و کاهن در حال تقرب جستن برای کشتن بچه است یوری هم خودش تنها میره داخل و صحنه رو میبینه میگه زورت به بچه رسیده بیا منو بکش بچه چه گناهی کرده .کاهنه میگه این دستور خدایانه که بکشمش ولی نتونستم یوری میگه یه طور بگو که ما هم بفهمیم .کاهن میگه این بچه سرنوشتش نفرین شده و برادر و پدر و مادرشو میکشه و حتی پسرشو اینطور گوگوریو رو نابود میکنه فقط شما میتونید جلو این نفرینو بگیرین .

یوری که هنوز قانع نشد میگه عمراً کاهنه میگه از چی میترسی بگو کار یکی از رییسها بوده اصلاً بگو کار یکی از کاهنانها بوده این دستور خدایانه یوری هنوز مردده کاهنه هم چاقو رو میکنه توی شکم خودش و به یوری میگه این خواست خدایانه از ما گفتن بود و میمیمره

یوری هم چاقو رو دستش میگیره و میخواد بچه شو بکشه