دوستان عزیز اینم دومین قسمت امروز و شصت و هفتمین قسمت سریال افسانه ی جومونگ . نظر هم یادتون نره . به ادامه ی مطلب مراجعه کنید
خلاصه قسمت 67 جومونگ در ادامه مطلب
جومونگ به سوسانو می گه من می خوام به مردم بویو که دارن قحطی رو تجربه می کنم کمک کنم و به اجازه ی شما نیاز دارم و سوسانو هم قبول می کنه تا رییس ها رو متقاعد کنه
جلسه تشکیل می شه و می خوان تصمیم بگیرند که کی به عنوان فرستاده به بویو بره
سوسانو می گه من می رم و از اون اصرارو و از بقیه انکار
سوسانو با سایونگ و یکی از محافظا به سمت بویو حرکت می کنند
سوسانو به حضور حضرت همایونی شرف یاب می شه و درخواست جومونگ رو برای کمک به مردم بویو به اون می ده و شاه می گه من باید فکر کنم
بعدش سسانو درخواست می کنه یوها و یه سویا رو به جولبون بفرسته که شاه عصبانی می شه و سوسانو رو می اندازش بیرون
اینا هم دارند درباره ی علت اومدن سوسانو به بویو احتمالات می دند که فرمانده گارد میاد و خبر را به اونا می دند
این تسوی دیوونه هم باز نقشه می کشه که جومنگ را به بویو بیاریم و موقع مذاکره بکشیمش
ولی سوسانو می گه من به شما اعتماد ندارم که جومونگ رو به بویو بیارم . تسو می گه انتظار داری شاه به جولبون بیاد و سوسانو می گه در یک زمین بی طرف مذاکره می کنیم
سوسانو یک بقچه ای برای یوها و یه سویا می فرسته
یوه یکی از پارچه های ابریشمی داخل بقچه رو باز می کنه و می بینه نقشه ی راه های مخفی قصر توی اونه
تسو افرادشو جمع می کنه و می گه شاه می خواد برای مذاکره به روستایی بی طرف بره این آخرین فرصتیه که اونو بکشیم
یونگ پو هم که بیکار و علافه از هوانگ می خواد که کمی دیگه هم تو بویو بمونه ولی اون می گه من باید دربراهی عملکرد ضعیف یانگ جو به چانگ آن گزارش بدم
سوسانو به جولبون می ره و می گه در نزدیکی مرز بویو روستایی است که شاه بویو میاد و بعد از مذاکره با شما تصمیم می گیره
جومونگ هم از سوسانو تشکر می کنه و می گه من متقاعدش می کنم
اینا هم همه ی جوانب ملاقات جومونگ با شاه رو بررسی می کنند تا اگر توطیه بود جومونگ کاریش نشه
مااورینگ بانو یوها رو احضار می کنه ولی یوها فرار می کنه و امپراطور هم دنبالش می کرده .
می ره قصر پیشگویی و می بینه اونجا هم نیست و شک می کنه
بانو یوها به همراه یه سویا از راه مخفی از قصر خارج می شن
از اون ور اون فرمانده ی دزدان دریای هم به جومونگ و جولبون می پیونده و قول همکاری به جومونگ می ده
یوها برای اینکه خبر توطیه رو به جومونگ بده تصمیم می گیره به خاطر اینکه سربازا دنبالشونن خودش سربازارو گیچ کنه و یه سویا و یوری به جومونگ خبر بدن . به همین خاطر از هم جدا می شن
یوها رو می گیرند و ازش می پرسن یه سویا گجاست ولی جوابی نمی گیرند . نارو هم که می بینه زورش به یوها نمی رسه از ندیمه ی یوها می پریه و اونم می گه نمی دونم و اونو می کشه و بر می گردند بویو
یه سویا داره در می ره که پاش لیز می وره و بیهوش می یفته پایین و یوری هم مثل بارون بهار گریه می کنه
یوها رو می برن جای شاه و می گه من دیگه نمی تونم به شما اعتماد کنم و پیش شما بمونم و شاه هم با شمشیر تهدیدش می کنه
ولی یوها به خرجش نمی ره و شاه هم که عصبانی شده اونو می کشه
بعدش به غلط کردن می یفته ولی دیگه دیر شده بود و یوها مادر جومونگ و زن هموسو به پایان زندگیش می رسه
یه سویا هم به هوش می یاد و با یوری به جیم زدنشون ادامه می دند
از شانس بد یه سویا نیرو های هان که داشتن به سمت چانگ آن می رفتند اونجا دارند استراحت می کنند که یه سویا رو می بینند و دستگیرش می کنند
اونو می برند جای آقای هوانگ و اونو اسم و نام پدر یوری رو می پرسه و یه سویا می گه پدرش توی جنگ مرده و اونا هم می گند یک دختر و یک بچه نباید توی جنگل سرگردون باشه و اونو به چانگ آن می برند
جومونگ آماده می شه که به ملاقات شاه بره که موگول و اویی خبر مرگ بانو یوها رو به اون می ده



















































